X

خبر


تاریخ ثبت خبر: 1397/1/19
کد خبر: 45669
تعداد بازدید: 118 بار
نسخه چاپی print
رسول صدرعاملی

شکوفه، محله آدم معروف‌ها بود
زهرا اردشیری- رسول صدرعاملی را که می شناسید؟ کارگردان معروفی که از مصاحبه فراری است. رسانه ها به سختی می توانند او را راضی کنند تا گفت و گویی داشته باشد. اما ما او را خوب می شناسیم. وقتی پای محله کودکی و خاطرات محله  شکوفه به میان بیاید، رسول صدرعاملی همان پسربچه ای می شود که تصور می کرد محله زندگی اش شگفت انگیز است. حرف از خاطرات خانه پدری اش که باشد آن وقت خودش گفت و گو را آغاز می کند. رسول صدرعاملی جدا از آن که یکی از چهره های سینمایی معروف منطقه ماست و آثار ماندگاری مانند «من ترانه 15 سال دارم» و «گل های داوودی» دارد، جدا از آن که پسر حجت الاسلام فخرالدین صدرعاملی، یکی از بزرگ ترین خیران این منطقه است از زمان ورودش به عرصه روزنامه نگاری و سینما بارها زندگی مردم این منطقه را به تصویر کشیده است. 
 می‌خواستم معروف شوم
علاقه‌ وی به محله قدیمی‌اش مثال‌زدنی است. وقتی گفتیم می‌خواهیم خاطرات قدیمی محله کودکی‌اش را مرور کنیم برخلاف آنچه از سختگیری او برای مصاحبه شنیده بودیم از ما استقبال کرد. آقای کارگردان این روزها آنقدر سرش شلوغ است که برخلاف میل خودمان نتوانستیم در خانه پدری با او به گفت‌وگو بنشینیم. در دفتر کارش با او ملاقات کردیم. در گفت‌وگوی ما با رسول صدرعاملی خبری از پرسش و پاسخ نبود. گفتیم: «آمده‌ایم تا از محله قدیمی‌تان بگویید.» و او با لبخندی که نشان از یادآوری خاطرات خوشش است بی‌وقفه از زندگی در محله شکوفه می‌گوید. از 7 سالگی که سیدرضا، پیرمرد محله می‌آمد به خانه‌شان و او را به مدرسه می‌برد. از زمانی که میان جمع 17، 18 ساله‌های محله که همه معروف بودند مثل جعفر کاشانی، هادی نراقی، محمد صالح اعلا و حبیب زرین، سن و سالش از همه کمتر بود و با خودش فکر می‌کرد چطور می‌تواند از همه آنها معروف‌تر شود. از همسایگی‌اش با جعفر متقی می‌گوید که چقدر زندگی‌اش را تغییر داد و از دورهمی‌های اهالی محله که اصلاً مثل انجمن‌های امروزی نبودند؛ اما کارشان بسیار بهتر از حالا بود. می‌گوید وقتی تهران باشد محال است هر هفته یک‌بار به خانه پدری‌اش در محله شکوفه نرود.
مثلث طلایی محله شکوفه
در محله شکوفه یک کوچه به نام شهید «حسین صدرعاملی» هست؛ برادر رسول صدرعاملی. کوچه‌ای که اهالی حتی با وجود خالی شدن خانه صدرعاملی‌ها آن خانه را دوست دارند و می‌گویند «اینجا خانواده صدرعاملی زندگی می‌کردند؛ خانواده‌ای که پیش مردم حرمت و عزت داشتند.» می‌گوید: «4 یا 5 ساله بودم که همراه پدر و مادرم از اصفهان به تهران آمدیم؛ به محله دلگشا. چند سالی آنجا زندگی کردیم تا یک‌ خانه در محله شکوفه ساختیم. کمی که بزرگ‌تر شدم از نظرم این محله شگفت‌انگیز بود. در هر کوچه بعید بود چند نفر از نام‌آوران زندگی نکنند. فرقی نمی‌کرد هنری، علمی، ورزشی؛ محله حیرت‌انگیزی بود. خوب یادم است کلی آدم معروف در آن محله زندگی می‌کردند. نوجوان بودم. با خودم خیال می‌کردم چه‌کار کنم که همه آدم معروف‌ها سروکارشان با من باشد. در عالم بچگی این خیال را در سر می‌پروراندم. به خودم آمدم و دیدم روزنامه‌نگار شده‌ام. یکی از نخستین گزارش‌های من در روزنامه با این تیتر بود: «مثلث طلایی». در آن گزارش از بزرگان این منطقه گفتم؛ از 3 قشر هنرمند، ورزشکار و استادان علمی منطقه در رشته‌های مختلف که همه در آن نقطه تهران جمع شده‌اند و همسایگی آنها کنار یکدیگر آنجا را تبدیل به یک کانون فرهنگی کرده است.» می‌خندد و با بازیگوشی می‌گوید: «البته سروکار همه آدم معروف‌ها به من افتاد. آن موقع چند روزنامه و نشریه معروف بیشتر نبود؛ کیهان، اطلاعات و اطلاعات هفتگی، مجله جوانان و زن روز و اگر مصاحبه کسی در این نشریات چاپ می‌شد سروصدای زیادی به پا می‌کرد».
 اهالی محله، آدم‌های واقعی فیلم‌هایم
فیلم سینمایی «من ترانه 15 سال دارم» را که به خاطر دارید. فیلم سینمایی «گل‌های داودی» را چطور؟ بسیاری از آثار کارگردان معروف منطقه‌ ما از زندگی در محله شکوفه تأثیر گرفته است.
صدرعاملی می‌گوید: «نقش اول فیلم‌های من، بیشتر آدم‌های واقعی همان محله بودند. از فیلم ترانه برایتان مثال می‌زنم. آن منطقه پر از بانوان تأثیرگذار بود. زنان مسئولیت‌پذیری که باوجود فقر، بار زندگی را به دوش می‌کشیدند اما پا پس نمی‌کشیدند. برای زندگی می‌جنگیدند. دزدی نمی‌کردند خلافکار نمی‌شدند. سعی می‌کردند با کمک یکدیگر مشکل را حل کنند. هم‌محله‌ای‌هایی که به کمک یکدیگر می‌آمدند. من در مورد آدم‌هایی که در آن محله زندگی می‌کردند فکر می‌کردم برایم الهام‌بخش بودند. محور و داستان بیشتر فیلم‌های من مسئولیت‌پذیری است و این خصلت را در میان اهالی آن محله دیدم. هنوز هم ‌فکر می‌کنم آن افرادی که طی آن سال‌ها در آن محله زندگی می‌کردند بی‌نظیر بودند؛ ظاهر و جایگاه آدم‌ها ارزشی نداشت و چیزی که مهم تلقی می‌شد رفتار و کردار آدم‌ها بود. مردم محله، سادگی قابل احترام داشتند که سعی کردم در فیلم‌هایم آن را به نمایش بگذارم. چیزی که از آن زمان برایم باارزش است و دلم می‌خواهد به تصویر بکشم رفتار مردم با خلافکاران محله بود. ما هم در محله‌مان افراد ناخلف داشتیم. یادم می‌آید وقتی یکی از خلافکاران محله از زندان برگشت مردم با آغوش باز پذیرای او شدند. خانواده‌اش را در آن مدت حمایت کرده بودند. مردم او را بخشیدند. گذشته‌اش را فراموش کردند. با خجالت در محله راه نمی‌رفت. بعدها دیدم یکی از آدم‌های خوب و دست‌به‌خیر محله‌ شده است».
دکتر خیّر محله ما
آقای کارگردان در میان خاطراتش از پزشکی می‌گوید که مطبش در محله دلگشا بود. پزشکی که بعد از گذشت سال‌ها هنوز نامش در محله زبانزد است. او از ساعدی برایمان می‌گوید: «ساعدی فرد بی‌نظیری بود. یک مطب خیلی کوچک در محله دلگشا داشت. ساعت کار نداشت. هرکسی مریض می‌شد یکراست به خانه‌اش می‌رفت. افراد نیازمند محله را می‌شناخت. حساب آنها جدا بود. معاینه و داروی رایگان. اگر متوجه می‌شد شخصی شرایط مالی‌ خوبی ندارد، رایگان او را معاینه می‌کرد. خوب یادم است در مطبش یک قفسه داشت پر از دارو. بعد از معاینه از قفسه‌اش همان داروهایی را که تجویز کرده بود بیرون می‌آورد و به مریض می‌داد. طوری رفتار می‌کرد که مریضش احساس بدی نداشته باشد. تا دم در مطب بدرقه‌شان می‌کرد. افرادی مثل او به آن محله هویت داده‌اند».
حساب‌هایی که مردم پاک می‌کردند
در میان صحبت‌هایش از همدلی اهالی محله می‌گوید. چیزی که به اعتقادش این روزها کمرنگ شده است. همدلی که توی ذوق نمی‌زد و واقعی بود. تعریف می‌کند: «من نخستین بار حساب پاک کردن را در آن محله دیدم. اعتقاد دارم از آن محله رواج پیدا کرد. همه کاسبان حساب دفتری داشتند. همه کاسبان حتی خیاط و پارچه‌فروش. خیلی از این حساب‌ها توسط مردم پاک می‌شد. کسی در تنگنای مالی قرار نمی‌گرفت. مثلاً اگر یک نفر که دستش به دهانش می‌رسید می‌رفت پارچه بخرد یا بقالی و قصابی می‌رفت که مایحتاج یا گوشت بخرد حساب چند نفر از نیازمندان محله را پاک می‌کرد. کسی نمی‌فهمید چه کسی این کار را کرده فقط می‌دانستند حساب پاک‌شده. البته کاسبان هم اعتماد داشتند. الآن خیلی حرف از انجمن‌های مردمی می‌زنند. انجمن‌های پرزرق‌وبرق با کلی تبلیغ و تعریف و تمجید. اما من اعتقاد دارم دور‌همی‌های ساده محله ما با آنکه این اسم را یدک نمی‌کشیدند اما واقعاً مثل یک انجمن بودند. هر روز نانوایی محله نان رایگان به نیازمندان می‌داد. ماه مبارک رمضان که می‌شد از چند هفته قبل فهرستی از نیازمندان محله تهیه شده بود و آذوقه‌هایشان می‌رسید. مردم به همدیگر وام می‌دادند؛ وام بدون ضامن. اساس این کار هم اعتماد و میزان بازگشت وام‌ها نسبت به حالا خیلی بیشتر بود».
کادوهای هرماه رسول به مادر
در آستانه روز مادر سراغ مادر رسول صدرعاملی رفتیم. خواستیم او از خاطراتش درباره رسول، پسر بزرگش برایمان بگوید: «من از رسولم راضی هستم؛ خداوند از او راضی باشد.» نخستین جمله‌ای است که مادر می‌گوید. او تعریف می‌کند: «از نوجوانی کار می‌کرد. رسول یک اخلاق خاص داشت. همیشه مبلغی از حقوقش را برای من هدیه می‌خرید. نمی‌داد دستم. خجالت می‌کشید. وقتی می‌پرسیدم می‌گفت: در مقام شما نبود. می‌گذاشت در اتاقم. وقتی می‌رفت می‌دیدم. رسول با تمام دغدغه‌ها و مسئولیت‌هایش همیشه جویای حالم است. بچه‌ها را در خانه پدری دور هم جمع می‌کند و می‌گوید: اینجا نباید سوت‌وکور باشد».
اولین باری که به سینما رفتیم
او هنوز وقتی از کودکی‌اش حرف می‌زند تبدیل به پسر بازیگوشی می‌شود که یک روز دور از چشم پدر و مادر نخستین بار به سینما می‌رود و در تمام فیلم دلشوره دارد که کسی او را نبیند. شاید این خاطره نخستین خاطره‌ای است که از عید و بهار به ذهنش می‌رسد. می‌گوید: «روز سوم یا چهارم عید بود؛ 14 سالم بود. می‌خواستم هر طور شده به سینما بروم. می‌دانستم خانواده‌ام موافقت نمی‌کنند. خانواده خیلی مذهبی داشتم و پدرم با رفتن به سینما مخالف بود. قبل از آن‌هم با دایی‌ام به سینما رفته بودم اما این نخستین بار بود که می‌خواستم تنهایی بروم. تمام شب فکر می‌کردم فردا چطور به سینما بروم. بالاخره صبح دل به دریا زدم و به بهانه دیدار با دوستانم راهی سینما شکوفه شدم. هزینه بلیت 15 ریال بود. با خودم گفتم: می‌روم؛ هرچه بادا باد. با تمام وجودم اطرافم را می‌پاییدم که نکند کسی مرا ببیند و خبرش را به پدرم بدهد. موقع فیلم دیدن تمام حواسم پیش مردم بود که آشنایی مرا نبیند. یاد حال آن روزم که می‌افتم خنده‌ام می‌گیرد. دلشوره قشنگی بود. چشمتان روز بد نبیند. هنوز از سینما بیرون نیامده بودم که یکی از آشنایان مرا دید. دیگر آب از سرم گذشته بود. تا وقتی به خانه آمدم خبر رفتن من به سینما به پدرم رسیده بود. هیچ‌وقت پدرم اهل تنبیه جسمی نبود. حتی یک ‌چشم‌غره‌ هم به من نرفت. همین‌که برای چند روز با من حرف نزد بزرگ‌ترین تنبیه من بود. حتی وقتی خودم سر از عالم سینما درآوردم پدرم موافق نبود. خیلی طول کشید تا رضایت او را جلب کنم».
 کت‌وشلوارهایی که آماده نمی‌شد
می‌خواهیم خاطرات عیدانه برایمان تعریف کند. می‌خندد و می‌گوید: «آن زمان مثل حالا پر از جشن نبود. نوروز یک حادثه بود. چیزی که برایم همیشه جذاب است این بود که هرکسی با هر میزان درآمد و موفقیت و جایگاه اجتماعی در آستانه نوروز حالش خوب بود. من در چندتایی از داستان‌هایم به این موضوع اشاره کردم. در محله ما نوروز کسی را غمگین نمی‌دیدی. چند ساعت به تحویل سال همه شاد بودند. هنوز در این سن آن حال و هوا برایم حیرت‌انگیز است.» چشمانش را می‌بندد و می‌رود به خاطرات آن سال‌هایش: «خاطرات عید برای من گره‌ خورده است با سفرهای اصفهان. بیشتر اقوام ما در اصفهان بودند. هرسال عید بی‌بروبرگرد به اصفهان می‌رفتیم. این سفرها برای ما خیلی مهم بود. شوق‌وذوق زیادی داشتیم. قبل از سفر داستان خرید کت‌وشلوارها جذاب‌ترین بخش عید بودند. پدرم اصرار داشت کت‌وشلوارهایم بدوزیم. می‌رفتم پیش خیاط. سایز می‌گرفت. هیچ‌وقت سایزهایش درست نبود. همیشه آستین‌هایمان چند سانتی بلندتر بود و هیچ‌وقت برای نوروز کت‌وشلوارها را به ما نرساند. همیشه کت‌وشلوارمان یک ماه بعد حاضر می‌شد. داستان آنجا بدتر می‌شد که من برادر بزرگ‌تر بودم و جثه‌ام بزرگ‌تر بود و نمی‌توانستم کت‌وشلوار برادرهای دیگرم را بپوشم اما آنها می‌توانستند کت‌وشلوارهای همدیگر را تن کنند و من همه نوروزها را بی‌کت‌وشلوار سپری کردم.» می‌خندد و می‌گوید: «نمی‌دانم چه اصراری بود که سال بعد هم پدرم بازهم سفارش کت‌وشلوار را به همان خیاط می‌داد و این داستان ادامه داشت».
print
rating
  نظرات

هیچ نظری ثبت نشده است.

 

ارتباطات مردمی


آپارات   شهرداری منطقه14:

aparat.com/region14

اینستاگرام   شهرداری منطقه14:

tehranregion14

انتقادات و پیشنهادات

نظــــرســنـجـــی

راه های ارتباط با شهرداری منطقه 14

بزرگراه محلاتی، نبرد جنوبی، بعد از چهار راه زمزم

96040900-96040000

9601022

Info.region14@tehran.ir

1777683193

ساعت کاری شهرداری منطقه 14:

شنبه تا سه شنبه 8 الی 16:30

چهارشنبه 8 الی 15:30